آهنگ روزگار غریبی فتانه

آهنگ روزگار غریبی فتانه

به روزگار غریبی مرا نشاندی و رفتی
به مرز عشق و جدایی مرا کشاندی و رفتی
چگونه با تو بگویم ز سوز و ساز جدایی
همین بدان که تو عمری بلای خاطر مایی
بلای خاطر مایی
به روزگار غریبی مرا نشاندی و رفتی
به مرز عشق و جدایی مرا کشاندی و رفتی
چگونه با تو بگویم ز سوز و ساز جدایی
همین بدان که تو عمری بلای خاطر مایی
بلای خاطر مایی

ببین چه خلوت سختی زمانه کرده نصیبم
ببین که دست حوادث چه سان فشرده گریبم
نه شوق بی تو نشستن نه بال بی تو پریدن

نه حال وصف تو دارم نه وقت از تو شنیدن
نشسته بار گرانی به روی شانه ام امشب
خیال شعله ندارم چرا به خانه ام امشب؟
چرا به خانه ام امشب؟

پاسخ دهید